روزهامون سخت ولی شیرین میگذشت..روزها ماه میشد و ماهها سال..
هنوز نتونسته بودم برای ترک اعتیادم کاری بکنم..برای اینکه تابلو نشم مصرفمو بیشتر میکردم..
یه سال از ازدواجمون گذشته بود..
مژده بهم گفت قراره سه نفر شیم..خوشحال شدم.... تاریخ درج:۹۱/۰۲/۳۱ - ۱۵:۴۴
یه شب تو همون هفته با پدر و مادرم قرار گذاشتیم و رفتیم خونه ی مژده اینا..
رفتارشون باهامون سرد بود..شاید میخواستن نشون بدن راضی به این وصلت نیستن..
ولی مژده خوشحال بود..از دفعه ی پیش خیلی لاغرتر و زردروتر شده بود..
میدونستم این چ... تاریخ درج:۹۱/۰۲/۲۹ - ۲۳:۰۱
مثل قبل چسبیدم به کار و زندگیم...با این تفاوت که بعد شرکت یکراست میرفتم کارگاه پیش دوستام..
فکر میکردم اونجا تنها جائیکه میتونم به ارامش برسم..آرامشی که برام داشت و ارومم میکرد..
مژده رو فراموش نکرده بودم ولی سعی میکردم بهش فکر نکنم تا راحت تر ... تاریخ درج:۹۱/۰۲/۲۷ - ۲۱:۱۰
روزی دخترکی که در خانواده ای بسیار فقیر زندگی میکرد از خواهرش پرسید مادرمان کجاست؟
خواهر بزرگش پاسخ داد که مادر در بهشت است؛ دخترک نمیدانست که مادر آنها به دلیل کار زیاد و بیماری صعب العلاج، چشم از جهان فرو بسته بود.
کریسمس نز... تاریخ درج:۹۱/۰۲/۲۶ - ۱۴:۱۰
با ترس و اضطراب وارد اتاقش شدم..پشت میزش نشسته بود و حتی نگامم نمیکرد...
فهمیدم قراره محاکمه شم و حرف بشنوم..آروم رفتم جلو و سلام دادم...
سلام ایرج خان..بشینید...و شروع کرد به ورق زدن پرونده های روی میزش..
لحظه ها سنگین میگ... تاریخ درج:۹۱/۰۲/۲۵ - ۲۰:۱۶
روز خواستگاری مشخص بود...باید میرفتم و با پدرومادرم صحبت میکردم
میدونستم با حرفای من عوض نمیشن ..ولی باید سعیمو میکردم تا که واسه اون شب مشکلی پیش نیاد
حساسیت پدر مژده رو میدونستم..میدونستم راضی نمیشه..
میدونستم منو با این اختلاف... تاریخ درج:۹۱/۰۲/۲۳ - ۲۱:۴۳
چهار شمع به سادگی می سوختند و در محیط آرامی صدای صحبت آنها به گوش می رسید
شمع اول گفت: من شمع صلح و آرامش هستم اما هیچ کس نمی تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی میمیرم....شمع صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد
شمع دوم گفت: من شمع ایمان هستم.برای بیشت... تاریخ درج:۹۱/۰۲/۲۲ - ۱۶:۳۹