نام کاربری:
پسورد:
اعضای انجمن(52) ارتباط با مدیر انجمن آموزش قرار دادن عکس و آهنگ در مطلب چه مطالبی تایید یا رد می شوند؟ رفع ایراد لینک اضافه نظرات انجمن
جستجوی انجمن
عناوین پر بازدید ماه
داستان زندگی خودم - 640 بازدید
داستان حمام رفتن (ملا نصرالدین) - 354 بازدید
در مسیر گردباد...1 - 318 بازدید
در مسیر گردباد...2 - 317 بازدید
عاشق واقعی ... - 302 بازدید
مدیریت انجمن:

سعید نوروزی میانجی
در مسیر گردباد..پایان
  روزهامون سخت ولی شیرین میگذشت..روزها ماه میشد و ماهها سال.. هنوز نتونسته بودم برای ترک اعتیادم کاری بکنم..برای اینکه تابلو نشم مصرفمو بیشتر میکردم..  یه سال از ازدواجمون گذشته بود.. مژده بهم گفت قراره سه نفر شیم..خوشحال شدم.... تاریخ درج:۹۱/۰۲/۳۱ - ۱۵:۴۴
در مسیر گردباد...12
  یه شب تو همون هفته با پدر و مادرم قرار گذاشتیم و رفتیم خونه ی مژده اینا.. رفتارشون باهامون سرد بود..شاید میخواستن نشون بدن راضی به این وصلت نیستن.. ولی مژده خوشحال بود..از دفعه ی پیش خیلی لاغرتر و زردروتر شده بود.. میدونستم این چ... تاریخ درج:۹۱/۰۲/۲۹ - ۲۳:۰۱
عروسک چهارم و شاهزاده
روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به ... تاریخ درج:۹۱/۰۲/۲۸ - ۲۱:۲۹
در مسیر گردباد...11
  مثل قبل چسبیدم به کار و زندگیم...با این تفاوت که بعد شرکت یکراست میرفتم کارگاه پیش دوستام.. فکر میکردم اونجا تنها جائیکه میتونم به ارامش برسم..آرامشی که برام داشت و ارومم میکرد.. مژده رو فراموش نکرده بودم ولی سعی میکردم بهش فکر نکنم تا راحت تر ... تاریخ درج:۹۱/۰۲/۲۷ - ۲۱:۱۰
یک جفت کفش طلایی.....!!!!
روزی دخترکی که در خانواده ای بسیار فقیر زندگی  می‌کرد از خواهرش پرسید مادرمان کجاست؟ خواهر بزرگش پاسخ داد که مادر در بهشت است؛ دخترک نمی‌دانست که مادر آنها به دلیل کار زیاد و بیماری صعب العلاج، چشم از جهان فرو بسته بود. کریسمس نز... تاریخ درج:۹۱/۰۲/۲۶ - ۱۴:۱۰
در مسیر گردباد...10
  با ترس و اضطراب وارد اتاقش شدم..پشت میزش نشسته بود و حتی نگامم نمیکرد... فهمیدم قراره محاکمه شم و حرف بشنوم..آروم رفتم جلو و سلام دادم... سلام ایرج خان..بشینید...و شروع کرد به ورق زدن پرونده های روی میزش.. لحظه ها  سنگین میگ... تاریخ درج:۹۱/۰۲/۲۵ - ۲۰:۱۶
دختران باهوش ایرانی
... تاریخ درج:۹۰/۱۲/۲۱ - ۲۳:۵۴
در مسیر گردباد...9
  روز خواستگاری مشخص بود...باید میرفتم و با پدرومادرم صحبت میکردم میدونستم با حرفای من عوض نمیشن ..ولی باید سعیمو میکردم تا که واسه اون شب مشکلی پیش نیاد حساسیت پدر مژده رو میدونستم..میدونستم راضی نمیشه.. میدونستم منو با این اختلاف... تاریخ درج:۹۱/۰۲/۲۳ - ۲۱:۴۳
داستان چهار شمع
چهار شمع به سادگی می سوختند و در محیط آرامی صدای صحبت آنها به گوش می رسید شمع اول گفت: من شمع صلح و آرامش هستم اما هیچ کس نمی تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی میمیرم....شمع صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد شمع دوم گفت: من شمع ایمان هستم.برای بیشت... تاریخ درج:۹۱/۰۲/۲۲ - ۱۶:۳۹
داستان خنده دار امتحان دامادها !!
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به ... تاریخ درج:۹۱/۰۲/۲۲ - ۰۰:۵۳
مطالب گزیده هفته:







اپیلاسیوناپیلاسیون رژه ی همجنس گرایان در جمهوری آذربایجانچگونگی درج آگهی در سایت و قسمت تبلیغات ماجرای خواندنی شعر معروف شهریار درباره حضرت علی(ع)راز طول عمر امام زمان (عج)اقامتگاه امام زمان‌(عج) دار قالی و دخترکدریافت آني نرخ سکه وطلاوانواع خودرو-زمان پروازهاو..باارسالsmsازموبایل به اس ام اس سامانه اگر فرصتی داشت...